استاد عزیز سلام ... وقت تان خوش ...

غرض از مزاحمت اینکه خواستم بگویم درس های تان _ خوشبختانه _ هنوز یادم هست؛

هنوز یادم هست که پس از اتمام نمایش "بیا تا گل برافشانیم" آن سرباز غریب را آن چنان علی رغم همه ی خستگی تان مهربانانه تحویل گرفتید که نزدیک بود از شوق بال درآورد ... هنوز یادم هست که سر صحنه ی سریال "آواز مه" در تیرماه تب کرده ی هشتاد و یک و در آن شالیزاران دم کرده چطور به روستاییان عابر که سلام می دادند محترمانه تعظیم می کردید و با آنها صمیمانه گرم صحبت می شدید ... هنوز یادم هست که همیشه موقع ناهار جویا می شدید که همه ناهار گرفته اند و بعد خود دست به غذا می بردید ... هنوز یادم هست که همه ی اعضای گروه را مهربانانه می پذیرفتید اما بیشتر از همه به کارگران تدارکات احترام می گذاشتید ... هنوز یادم هست در هنگام فیلمبرداری "اتوبوس شب" در تابستان هشتاد و پنج چقدر بزرگ منشانه به بازیگران و حتی هنروران مقابل خود توجه می کردید و چطور تشویق شان می کردید ... هنوز یادم هست با آن باور بی نظیرتان در "بازی" چنان غرق نقش می شدید که در صحنه هایی که بازی نداشتید و اسرای گرفتار را آقای پوراحمد فیلمبرداری می کرد، می آمدید و در گوشه ای برای سختی شرایط اسرا در گوشه ای آرام گریه می کردید ... هنوز یادم هست در آن سینمای خرمشهر و در جشنواره دانش آموزی دفاع مقدس اردیبهشت هشتاد و شش که دختربچه های پرشور دبستانی برای امضا سراغ تان آمدند با چه صبری همه را مهربانانه پذیرفتید و یادم هست که با آن حال ناخوش یک ساعتی طول کشید تا دفترچه های مشق همه شان را امضا کردید ... هنوز یادم هست ... هنوز یادم هست که فراتر از جایگاه عالی تان در هنر، تا چه پایه "انسان" بودید ...

خوشحالم که با وجود شما دیگر هیچ بازیگری نمی تواند خود را جدای از مردم و یا بالاتر از سایرین بداند، هرچه باشد " خسرو شکیبایی" که نیست!

 


 

28 تیرماه ششمین سالگرد سفر آقای شکیبایی بود ... روحشان شاد ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 14:12 توسط کورش سلیمانی |

 

نه! شما هرگز غروب نکرده اید ... این ماییم که بی آفتاب وجود شما شب می شویم ...

یا علی مدد ...

 


 

واگویه‌های ابن ملجم بر چاهی خشکیده در «هذا جنون العاشقین»
 
نمایشنامه «هذا جنون العاشقین» نوشته و کارگردانی میلاد اکبرنژاد با حضور بازیگرانی چون کوروش سلیمانی ، وحید آقاپور، مهدی حاجیان، شیوا مکی نیان و پریسا صبوری به مناسبت شبهای قدر در سالن اصلی مجموعه تئاتر شهر، 26 و 27 تیرماه ساعت 18 در تالار اصلی مجموعه تئاتر شهر خوانش می شود.
 
توجه: خدمت دوستان عزیز الماس عرض کنم که بنا به پیشنهاد گروه این نمایشنامه خوانی بدون اخذ بلیت و به صورت رایگان برگزار خواهد شد و همه ی علاقمندان برای تماشای این برنامه مهمان هستید ... یا علی.
 

متن کامل خبر را در این نشانی مطالعه کنید:
 

http://www.mehrnews.com/detail/News/2330670 

خبر برگزاری نمایشنامه خوانی :

http://www.isna.ir/fa/news/93042715637/

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 12:13 توسط کورش سلیمانی |

 

 خداوندا؛ پناه و یاور کودکان زمین باش تا بیش از این قربانی بیداد گرگ های بی مرز و بی همه چیز نشوند ... از ما آدم ها جز خراب تر کردن شرایط _ انگار _ کاری ساخته نیست!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 10:25 توسط کورش سلیمانی |

 

   به بهانه ی دعوتی که برای حضور در برنامه یِ "سفره های همدلی"ِ شبکه ی خراسان رضوی از من به عمل آمده به امید خدا چند روزی میهمان امام رضا (ع) در سرزمین خورشید خواهم بود ... ضمنا بی تابم که دیداری با توس فردوسی و نیشابور عطار و خیام هم تازه کنم ... 

"سفره های همدلی"هر روز از ساعت 18.30 تا 20.30 از شبکه ی خراسان رضوی پخش می شود و من از جمعه 13 تیرماه به مدت پنج روز در کنار مجری این برنامه دوست خوبم ارسیا صنعتی میهمان این برنامه هستم ... 

تا چه قبول افتد و چه در نظر آید ... 


 

نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی
گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی
تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت
به مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی
بگو که جان عزیزم به لب رسید خدا را
ز لعل روح فزایت ببخش آن که تو دانی
من این دوحرف نوشتم چنان که غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی ...

حافظ شیراز

باقی بقایتان ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم تیر 1393ساعت 19:10 توسط کورش سلیمانی |

 

1-

آمدن ماه رحمت،

ماه خلوت،

ماه نورانی تر شدن مبارک ؛

 

همدیگر را دعا کنیم ...

 


 

2- آفرین به والیبالیست ها که نشان دادند پیروز یها و موفقیت شان از سر حادثه و تصادف نبوده در این سال ها ... باعث غرور ما شدند بازهم ... آفرین ... امید که روزی در فوتبال هم به ثبات موفقیت برسیم ...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم تیر 1393ساعت 14:30 توسط کورش سلیمانی |

 

با تمام وجود به تیم ایران افتخار می کنم ...

مهم نیست که با گل دقیقه ی نود و یک لیونل مسی به آرژانتین باختیم؛ مهم این بود که خوب و قشنگ و درست، با خلق موقعیت های دیدنی بازی کردیم ... این بازی "شاه بازی" تیم ملی ایران بعد از ملبورن سال 76 بود ... امشب تیم فوتبال ما احترام فوتبال دوستان دنیا را برانگیخت ... آفرین ... آفرین به ایران ...

 


 

تکمله! (بعد از بازی بوسنی) :

کشاورزان ایران، سرزمین شان را غالبا سرزمین کشت دیم می دانند ... کشت دیم نگاهش به قضا و قدر و ابر و باد و مه و خورشید و فلک است تا بتواند بر دهد و به ثمر بنشیند ... یک سال ممکن ست بگیرد، اما سال هایی هم می شود که اصلا بار و بهره ای ندارد ... فوتبال ما هم با این نوع برنامه ریزی و مدیریت همین ست که دیدیم ... یک شب می گیرد و حس غرورمان سر به فلک می کشد اما شب هایی چنان خوارمان می کند که می خواهیم فقط پتو را بر سر بکشیم و بخوابیم ... حالا اهمیت دعای "خدایا سرزمین ما را از خشکسالی نجات بده" را بهتر می فهمم ... چون این طور که تاکنون درک کرده ام، کشت دیم آخرش برای کشاورز جز "دق" ثمر دیگری ندارد!

+ نوشته شده در یکشنبه یکم تیر 1393ساعت 0:12 توسط کورش سلیمانی |

وقتی قرار شد یک تیر مرزهای ایران را تعیین کند، باید آن گونه می شد که "آرش" تیر به چله ی کمان گذاشت؛ تا امروز آنچه در یاد مردمی باقی مانده غیرت و وطن پرستی آرش باشد که جان خود در تیر کرد، نه مسافت طی شده ی تیر پرتابی ... گاهی بردن یک مسابقه ی فوتبال در جام جهانی هم می تواند غرور از همه طرف پاخورده ی یک ملت را اندکی التیام بخشد و به سایر ممالک دیرفهم بازهم یادآوری کند این نگاه ناجوانمردانه ی کوچک شمار به "ایران" را بس کنید که ما نیز مردمی هستیم ...

بازیکنان محترم تیم ملی؛ گرچه ما مردم با برد شما امشب غرور ملی، شادی، رضایت خاطر و خواب راحت و دلچسب و وصف ناپذیری را تجربه خواهیم کرد اما اگر هم نتوانستید پیروز باشید از شما بازهم ممنون خواهیم بود اگر همچون آرش دست کم "همه" ی توانتان را در تیر بگذارید ...

همراه با هم؛ به امید سربلندی ایران و ایرانی ... فعلا _ و به ویژه _ در بازی امشب با نیجریه ... و بعد هم بازی های بعدی با آرژانتین و بوسنی ... و بعد تر همیشه و همه جا ... زنده باد وطنم ...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393ساعت 11:0 توسط کورش سلیمانی |

  

    می گویند شما که بیایید سرانجام " دادگری " _ این گمشده ی همیشگی بشر _ در زمین گسترده خواهد شد ... نان و شادی بین همه به یکسان تقسیم می شود و هیچ کودکی دیگر گرسنه و یا غمگین نخواهد بود ... به رسم نیای ارجمندتان مهربانی و رحمت را به همه می بخشید ... شما که بیایید کسی هنر و زیبایی را با دلایل جاهلانه درهم نمی کوبد ... زندان ها دیگر به کار نمی آیند چون کسی به کسی ستم نمی کند ... کشورها برای هم گل می فرستند و شعرها و شاعران شان را، نه بمب و تیر و تحقیر ... شما که بیایید آزادی دیگر تنها سهم پرندگان نیست و ما آدم ها هم آن را سرانجام درک خواهیم کرد ... شما که بیایید مردم همانی می شوند که باید ... فقط ببخشید مرا اگر گوشه ی بازار باید خودم را پنهان کنم و دزدانه بر شما بنگرم، چون راستش غالبا می ترسم دعای تعجیل در فرج را بخوانم و شما را دعوت کنم درحالیکه می دانم اصلا شایسته ی قرارگرفتن در جایگاه دعوت کننده ی شما نیستم ... ببخشید مرا ... ولی با این حال از ته دل دوست دارم بیایید ... راستش همه ی ما _ حتی آنها که به زبان نمی آورند _ دوست داریم بیایید تا "حقیقت" آنچنان که باید از میان این همه دود و دعوا پیدا شود ... تا این روز تاریک را سرانجام خورشید برآید ...

تا هرزمان که باید منتظرتان می مانیم ای عدالت غایب ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393ساعت 22:37 توسط کورش سلیمانی |

سلام ...

در طی این چند ساله که الماس جایی برای نوشتنم شده و رهایی ام از شر و شور این دنیای پرهیاهو، بسیاری از شما عزیزان پیگیر و وفادارانه نوشته های مرا خواندید و نظرهای پرمهرتان را به من ابراز کردید و ضمنا نسبت به فیلم ها و تئاترها و برنامه های تلویزیونی و رادیویی من ابراز لطف داشتید و گاه مرا راهنمایی کرده اید... همیشه خود را مدیون محبت شما می دانم و از شما سپاسگزارم ... از آنجا که نمی دانم چگونه باید از خوبی تان شما تشکر کنم چند بیتی از غزل عرفانی و بی نظیر مولانا _ که بسیار خودم دوست دارمش _ را به شما یاران همیشگی و وفادار الماس تقدیم می کنم ...

همراهی تان بردوام ...

  

ای عاشقان ای عاشقان آن کس که بیند روی او

شوریده گردد عقل او آشفته گردد خوی او

معشوق را جویان شود دکان او ویران شود

بر رو و سر پویان شود چون آب اندر جوی او

در عشق چون مجنون شود سرگشته چون گردون شود

آن کو چنین رنجور شد نایافت شد داروی او

جان ملک سجده کند آن را که حق را خاک شد

ترک فلک چاکر شود آن را که شد هندوی او

 عشقش دل پردرد را بر کف نهد بو می‌کند

چون خوش نباشد آن دلی کو گشت دستنبوی او

بس سینه‌ها را خست او بس خواب‌ها را بست او

بسته‌ست دست جادوان آن غمزه جادوی او

شاهان همه مسکین او خوبان قراضه چین او

شیران زده دم بر زمین پیش سگان کوی او

بنگر یکی بر آسمان بر قله روحانیان

چندین چراغ و مشعله بر برج و بر باروی او

شد قلعه دارش عقل کل آن شاه بی‌طبل و دهل

بر قلعه آن کس بررود کو را نماند اوی او

ای ماه رویش دیده‌ای خوبی از او دزدیده‌ای

ای شب تو زلفش دیده‌ای نی نی و نی یک موی او 

...

 

همواره ایامتان به کام و مهرتان بردوام ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم خرداد 1393ساعت 16:40 توسط کورش سلیمانی |

 

     در این سه پنج روزه ی لامروت! این غریب مسافر _ انسان _ گاه بازارگان و کاروان سالاری ست که با اشاره ی انگشت برای او بارهای تافته و حریر و ابریشم بر شترها می بندند که به بازار شهرهای دیگر برده و با سود فراوان بفروشد تا جامه ی دخترکان و تازه عروسان شود، یعنی که گاه سالاری می کند و فخر بر فلک می فروشد ... و گاه به ناگاه همه چیزش که باژگونه شد، او می ماند، تنها، بر سر بازار کهنه فروشان و طبقی پارچه های زمخت که جز برای جل و پالان خران به کاری نمی آید، او می ماند و نگاه شماتت بار عابرانی که روزگاری بلندی اش را به سالاری دیده اند، فروافتاده ای ست که با آخرین ذرات غرورش کاسبی صبح را به شب می رساند برای نان و ماستی که همچنان نگهداردش، بماند شاید فردا روزی خورشید اقبالش باز از مشرق روزگار طلوع کند ... این بالا و پایین شدن بر امواج روزگار را نوع انسان خوب فهمیده است  ... او هیچ نفهمیده باشد، این را خوب فهمیده که : "همیشه باید بود،... باید باشد،... و از پا ننشیند،... که اگر بنشیند، از پای بنشسته نیست دیگر، که از پای افتاده است!!"


ده خرداد نود و سه

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم خرداد 1393ساعت 12:30 توسط کورش سلیمانی |

  

   خرداد ماه بود و آن سال من دوازده سال داشتم ... یکی از روزهایی که از شر بمباران عراق به باغ یکی از دوستان پدر و از اقوام شریف مان _ سروان محمد _ در قزانچی کرمانشاه پناه برده بودیم، باغی که آن سال توت فرنگی های ریز اما به غایت خوشمزه و زردآلوهایی درخشان و شیرین داشت، باغی که رود قره سو از سمتی ش می گذشت و رود رازآور از سوی دیگرش ... برادر بزرگترم که حوالی خنکای عصر تنی به رازآور زده بود، در لحظه ای که مثلا بی تفاوت نشان می داد از آب بیرون آمد و مرا به ناگهان _ و البته با حمایتی که آن روزها نمی فهمیدم! _ در آب پرت کرد ... شوکه شده بودم ... آب بود که به گلویم می پرید و دست و پا بود که می زدم ... ولی نهایتا من ناآشنا توانستم به شکلی تاب بیاورم در آب ... و بعد خودش به کمک آمد و با خنده بیرونم کشید ... و این اتفاق مقدمه ای شد تا شنا یاد بگیرم... و من آموختم گاهی برای دریافتن و یا رسیدن به چیزی که می خواهی باید بی مهابا به درون آن پرت شوی ... باید خودم را به سوی کارهایی پرت کنم ... شاید دوباره شنا بیاموزم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم خرداد 1393ساعت 17:34 توسط کورش سلیمانی |

خورشید مکه ،ماه مدینه ، رسول من
ای خاکسار مدحت تو بو تراب ها
شمع زبان بریده چه لافد ز آفتاب
گنگم که در هوای تو دیدست خواب ها

حسین منزوی

عید برگزیده شدن و برانگیخته شدن پیامبر رحمت (ص) مبارک باد ... باشد که رهروان راستینی برای ایشان باشیم ... 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم خرداد 1393ساعت 0:50 توسط کورش سلیمانی |

مطالب قدیمی‌تر